خاطرات تلخ و شیرین دانشجویی - داروسازی ساری

دانشکده داروسازی ساری

دوستم ایده شو به مسئولای دانشکده گفته بود. همشون خوششون اومد و گفتن خوبه دانشکده از این حال و هوا در بیاد. شما برین قیمت کنین هزینه رو براورد کنین. ما هم 2 ساعت بیرون بودیم و فقط قیمت پرسیدیم. ولی همه می دونستن به جز معاون مالی دانشکده که روز آخر مرخصی بود. دوستم هم گفت دیگه وقت نیست و نمی شه. 5 شنبه شب یکی از مسئولای دانشکده به دوستم sms زد که مساله ای نیست. شما برین خرید کنین که وقتو از دست ندین. شنبه صبح از کارپرداز پولتو بگیر. ما 3 نفر رفتیم بیرون و با اون وقت کم نمی دونستیم از کجا شروع کنیم. چون تازه یارانه ریخته بودن همه عابر بانک ها صف طولانی بود. نمی دونم چرا مردم اصرار دارن بلافاصله این پولو بگیرن. کم که نمی شه 2 روز بعد بگیرن. کارت خوان های فروشگاه ها هم به خاطر شلوغی جواب نمی دادن. اول اومدیم پارچه بگیریم ولی نمی دونستیم میزای دانشکده سایزش چقدره. رفتیم پارچه فروشی گفتیم یه میز هست انقدر! چه قدر پارچه می خواد؟ مترشو در آورد دیدیم اونقدر که ما می گیم خیلی بزرگه گفتیم نه اینقدره  ولی دیدیم اینجوری که نمی شه. اومدیم بیرون یه آقایی آلو خشک اینا می فروخت گفتیم میزه حدودا اینقدره. دوستم بهش گفت می شه میزتونو وجب کنیم؟نیشخند با خنده گفت آره. برگشتیم پارچه فروشی که یه میز هست اینقدر!لبخند گفت همون میزه؟ ما گفتیم همونه. بعد رسید به میزای اور هد دو طرف چشمک. اونارو هم همینجوری تخمین زدیم پارچه رو گرفتیم. کلی خندیدیم تا پارچه هارو گرفتیم. سر رنگشم چون می خواستیم پر هم بذاریم نمی دونستیم به کدوم رنگ می خوره. به یه آقایی که پر می فروخت گفتیم می شه یه پر از این بکنین ما ببریم مغازه روبرویی واسش پارچه بخریم.لبخند همه اون بازارچه فکر کنم شاد شدن.نیشخند شمع و سکه و چیزای دیگه رو هم با سرعت برق خریدیم و ساعت از 8 رد شده بود. بازار بی نهایت شلوغ و صفای تاکسی هم طولانی. زنگ زدیم خوابگاه که ما دیر می رسیم. از یکی پرسیدیم این نزدیکیا شیشیه فروشی هست؟ گفتن فلان جا. رفتیم نزدیکای اونجا. از یه مغازه پرسیدیم اینجا شیشه فروشی هست؟ پسره کلی خندید که نه اینجا ها نیست. شیشه!..ه ه ه !تعجب اومدیم اونور خیابون چندقدم بعد دیدیم شیشه فروشی هست! ولی آیینه نداشت. بعد برگشتیم جلوی خوابگاه خیابون روبرویش تنگ و ماهی اینا می فروخت. دوستم یادش اومد که همونجا شیشه فروشی هم هست.خمیازه ما دست هم دیگرو گرفته بودیم و می دوییدیم. کنار خیابون ماشین پارک بود. دو تا پسره توش بودن. یکیشون دستشو آورده بیرون می گه می خواین اینم بگیرین زنجیره کامل شه؟خنده خلاصه برگشتیم خوابگاه. جمعه صبح هم دو تا دوستام با هم رفته بودن بیرون که بقیه چیزا رو بخرن. از ظهر تا 12 شب مشغول تزئین بودیم. دوستم رو آیینه و تنگا طرح می کشید. من و اون یکی دوستم رو تخم مرغا پولک می چسبوندیم. شب هم دوستمو فرستادیم شهر کتاب که بره پیش خطاطش یا مقلب بنویسه رو کارت پستال. سبزه هم خوشبختانه دوستم پیدا کرد. اون موقع زود بود هنوز سبزه نیاورده بودن. صبحش همه چیو برداشتیم با آژانس رفتیم دانشگاه. وقتی پارچه هارو داشتیم می ذاشتیم هر کی رد می شد می گفت سفره عقده؟! خندهبالاخره حدود 11 صبح کاراش تموم شد. کلی عکس گرفتیم. بعضی ها رد می شدن و حتی نگاه هم نمی کردن. سوال خیلی ها رد می شدن و عکس می گرفتن و کلی تشکر می کردن. لبخند4 روز بعدش آخرین روزی بود که دانشگاه بودیم. واسه همین جمعش کردیم. ولی کلی از سیبا نبود. تخم مرغا و سکه ها به هم ریخته. نصف سنجدارو خورده بودن!کلافه معلوم بود گرسنه زیاده تو دانشکده! یکی از استادا هم گفت دستتون درد نکنه. من اومدم دیدم چند نفر اینجا داشتن سنجد می خوردن باهاشون دعوا کردم که یکی هم اومده اینجا انقدر زحمت کشیده چرا خراب می کنین. یادم اومد مادورادام هلند مثل یه دنیای اسباب بازی بود واسه بچه ها. ولی هیچ کدوم از بچه ها دست نمی زدن و تو چمنا نمی رفتن. فرهنگ فعلی ما خیلی کار داره تا به اون جا ها برسه. البته یکی یه سبزه دیگه هم آورده بود گذاشته بود. لبخند خیلی ها رد شدن گفتن که چرا جمع می کنین. یکی از استادا هم گفت تازه فردا می خواستم دوربین بیارم. خلاصه همه چی تموم شد ولی کارپرداز هنوزم پولشو به دوستم نداده و گفتن فعلا پول نداریم. امیدوارم هر چه زود تر پول داشته باشن.

 

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

*فریدون مشیری*

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط بیگانه نظرات () |

وقتی سال اول بودم هر اتفاقی، هر خوشحالی یا ناراحتی که تو دانشگاه واسم پیش می اومد برام مهم بود. تاریخهای امتحان حذفی، توقع ها و بد درس دادن بعضی از استادا، سر بالا جواب دادن مسئولای آموزش، ولی گاهی گذشت زمان ما رو دچار یه جور بی تفاوتی می کنه.

 دیگه یاد می گیری به استادی که سوالای امتحانش به درسش مربوط نیست بخندی.

 از اینکه واسه درس کنترل مسمومیت بری بیمارستان ببینی دختر 16 ساله می گه مشکل خونوادگی داشته با مامانش دعواش شده و قرصاشو خورده و خوشحال لبخند می زنه که تونسته جلب توجه کنه..

 از اینکه ببینی یکی دیگه که میدون خزر هندونه می فروخته شب با دوستش تو چادر خوابیده و آتیش روشن کردن با کربن مونوکسید مسموم شدن دوستش فوت کرده و در حالی که هنوز بهش نگفتن دوستت مرد با لهجه افغانی می گه فضل خدا بود که زنده موندم..

 از اینکه بری داروخونه و ببینی داروی ترکیبی درست می کنن پماد و کرم همه رو با هم هم می زنن و می فروشن

دل خور نمی شی.

 کم کم یاد می گیری گاهی باید اونقدر به ناراحتی های زندگی بی اعتنایی کرد تا روش کم بشه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط بیگانه نظرات () |

خیلی وقته عادت کردم وسط تولد یکی از بچه ها تو خوابگاه مسئول خوابگاه بیاد و دعوا و تهدید کنه.

 خیلی وقته عادت کردم یه مسئول اشتباه راهنماییم کنه. خیلی وقته به بی مسئولیتی خیلی ها عادت کردم.

دیگه یاد گرفتم به قول خیلی ها نمی شه اعتماد کرد. دیگه کاملا می دونم جهت حرفای خیلی ها بسته به منافع شخصیشونه و خیلی راحت عوض می شه. ملکه ذهنم شده لطف زیاد به خیلیا یعنی حماقت. دیگه به دیدن همه جور رفتاری عادت کردم.

از سرو صدای نصفه شب گرفته تا مسخره کردن قیافه و لباس اون یکی و لهجه فلانی.

شنیدن همیشگی چرت و پرتای تلفنی واسه سرگرمی به خاطر یه خلا همیشگی.

 لبخند زدن جلوی حرفای یه استاد یا آدمای رده بالاتر وقتی با همه حرفاشون کاملا مخالفی. این که بدونی بحث فایده ای نداره. بدونی که نمی تونی نظر شخصیتو رک بگی و احساس نفرتتو پنهان کنی. همه رو یاد گرفتم.

این که بعد از ظهر خودمو با گذروندن واحدای اجباری و بی ربط بگذرونم.

نگاه کردن منظره ها از شیشه اتوبوس و گوش دادن به یه موزیک که از اینجا دورم کنه .. بچه های گدا که همیشه جاهای ثابت خودشون میان بالا تو اتوبوس و تا راننده میاد بالا بیرونشون می کنه هم دیگه اهمیتی ندارن.

همیشه خاصیت همیشگی شدن همینه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٥ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط بیگانه نظرات () |


Design By : Pichak